ديوارهاي آبي اتاق
پس از رفتنت سياه چالي شده است
و هر ثانيه نگاه من
به جاي نبوده ات
خيره !
و هر نگاه به دنبال
صدايت
براي يافتن جمله اي تازه
که بوي بيداري مي دهد .
احساس ميکنم دلم برايت تنگ شده
ديوارها . ميزها . نگاه ها انتظارت را ميکشند !
و افکار پوسيده ام
به دنبال کلام دل نشينت
به دنبال تازگي ست .
اي کاش بازمي آمدي
و خفقان نبودنت
در هم ميشکست
اي کاش دوباره مي آمدي ......
" حميد مصدق خرداد 1343"
*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
در میان کوچه باغ های همسایه هامان
میدویدیم
گاه گاهی سیبکی از درختی میکندیم
دزدکی
و شاید گردویی
و شاید شاخه ای می شکستیم و خنده کنان می گریختیم
و چه زیبا بود کودکی و ثانیه های پرشور و حرارتی که هیچ گاه باز نمیگردند
چه شیرین بود لحظه ای که برای اولین بار کیف و کتاب و دفتر می خریدیم
دفتری با برگهای به رنگ کاه
و مدادهایی از جنس سادگی
چه شیرین بود لحظه ای که تصمیم کبری را می خواندیم
و شاید لحظه ای که
به ما آموختند همه جا به نوبت
و یا لحظه ای که به ما چاپلوسی و حیله و نیرنگ
کلاغ و روباه را دیکته می کردند
وای دلم برای بوی تازگی کتاب های مدرسه تنگ شده
ای کاش می شد
دوباره(( آن مرد در باران آمد )) را می خواندم
ای کاش میشد
بازگشت
ولی افسوس که پاییز در راه است
و ما نمی دانیم
و از روزنه ی روز خیابانهای مرده ی شب شهرم را مینگرد
و من و تو همان آدمک های آدم نمای شهر
به تکرار هر روز برمیخیزیم
و روانه ی تکرار می شویم
شاید به امیدی
آی ادمکها
بیایید این بار به درختهای سبز کوچه مان بیشتر بنگریم و
یا چمن های سبزی که هر روز بی تفاوت تر از تکرار
از کنارشان میگدریم
شاید این آخرین باری ست که سبزی آنها را میبینیم
باید دوباره خوابید و بیدار شد
و شاید فردا درختان سبز عریان باشند
و تو باز هم بی تفاوت
خش خش برگها را تکراری میکنی در روزهای سرد پاییزی ات
ای کاش می دانستید پاییز در راه است .٪
ای ثانیه های دلهره تقلب بدرود
ای لحظه های پرشعف نیامدن استاد بدرود
ای کارت دانشجویی بدرود
و ای خانم دانشجو بدرود
تمام شد
این هم به چمدان خاطرات افکنده شد
و حال باز هم منم و تنهایی و مدرکی در دست
برای پیدا کردن هدفی دیگر
تا کی باید بنشینم و به همه چیز بدرود بگویم
خدا میداند؟!!!!!!!!!
ما همه بی عار بی عار نظاره گریم
ای بابا دخترک آسفالتی هم خواستگاری پیدا کرده
دیوانه – تلخ – بی عار بی عار
شاید تلخی اش پس از ماهی بر اندام دخترک رنگ آبی به خود گیرد
وای که چقدر تلخ تر از تازیانه های آسفالت هاست
دخترک با ننگی بر دامن رازی را بر دوش میکشد
و دیوانه مرد / ننگ را / پتکی
و پتک هر ثانیه / تازیانه ای
آی دخترک مرگ در میان ارابه های فلزی
بسی شیرین تر بادت از سقفی کاغذی
و هیچ کس ندانست که دخترک می خواست
زندگی کند
و مادری باشد حتی فاحشه نام
و وای بر سیه چردگان مرد نام که پستی را علم کرده اند برای
ثانیه های انزال
سنگفرش ها لغزنده اند
نفس ها بدون بخار بر نمی ایند
و چشمها همه از سرما لغزانند
سگهای ولگرد هدایت را
چرخ های ارابه های شهر
گل آلود می کند
ودیگر سگ ولگرد در میان پر قو نمی خوابد
و در این بین به هر دری میکوبد تا هوای سرد سگ کش شهرم را در مامنی پر از گرگ بگذراند
شاید به امید روزی آفتابی در پس این برف های بی امان
شاید هوا هم دلش هوای نجابت را کرده باشد
آسفالتهای شهرم در میان برف های سفید نجابتشان را مخفی کرده اند
کسی بر نمیارد دست
محبت از بغل
بهر کسی
صدای باران روی اعصاب
غرش آسمان نعره ای بر تنهاییت
صدای عبور ماشینها /رعشه ای بر اندامت
و تو باز هم تنهایی
در پاییزی دیگر
صدای خش خش برگهای پاییزی
از باران خاموش
و منو تو بی تفاوت می گذریم
صدای باران روی اعصاب
استاد تدریس میکند
بخاری سعی در گرم کردن
دیوانه منو تو بهر چه اینجاییم ؟
همچون بته ای بی ارزش
در این پاییز برگریزان /چه کسی می داند؟
در راهرو همهمه ایست
ذهنم تعطیل است
و صدای باران روی اعصاب ٪
بر باد رفته ...
از یاد رفته ...
اسامی زیبایی ست برای من
وای ....
چه درونم تنهاست ...
چه برونم تنهاست...
تنهایی خوب است ..... تنهایی مرگ است.
تنهایی سفری با چمدانی پر از خاطره است .
تنهایی تلخ است ...
به تلخی لیموشیرین چند ساعت مانده..
راستی چند ساعت مانده ؟؟؟؟؟
این دروغ است... که تنهایی خوب است ...
دروغ است به خدا !!!
آدمک ها بدوید ...
که اندک ساعتی مانده ...
برای پر کردن فاصله ها...
ما که رفتیم با چمدان .....ما که دستان مرگ را بوسیدیم ....ما که لیمو شیرین چند ساعت مانده را خوردیم ...
شما را به خدا !!!
شما دیر نرسید...!!!
راستی چند ساعت مانده ؟؟؟؟
چقدر زود دیر میشود ........
نگاه کن پاییز خش خش کنان دارد کوله بارش را می بندد...
باز هم یک فصل دیگر داغ هایش را بر دلمان گذاشت و رفت...
خدا لعنتش کند !!!
لبو فروش را می گویم ..طعم بد لبویش..سرخی لبو را از یادم برده
هوا سرد است ...
نه شال گردنی بافتم و نه تن پوشی برای استتار وجودم ...
در روی آسفالتهای داغ شهر ...
من ; از پس ارابه ای فلزی ...
دهان هایی را می بینم که باز میشوند و بخار بازدم متافن پر از دروغشان فضای شهرم را می آلاید ....!!
و از پس همان ارابه ی فلزی ...
گوش های سرخ شده از سرمایی را میبینم که با حماقت بسیار سرا پا گوش اند ....!!!
و امان از چشم ها و نگاه های پر از خط و خطوط های رنگی دخترکهای آسفالت ها ...
نگاه هایی پر از دروغ .... فریب .... انتقام ....
و باز هم خیلی زود شاید ساعت 5 عصر هوا تاریک می شود ...
و شب پالتوی سیاهش را بر سر شهر میکشد...
و همه ی آدمهای آسفالتها در پس نقابهایشان به خواب میروند...
شاید برای روزی دیگر ....!!!!؟؟؟؟